زنــده بـگــور
افـکار پـوچ بـاشـد! ولـی از هـر حقیـقتـی بیشتـر مـرا شکنجــه مـی کـند.
در خدمت خلق بندگی ما را کشت وندر پی نان دوندگی
ما را کشت هم محنت روزگار هم منت خلق ای مرگ بیا که
زندگی ما را کشت
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد . . . فروغ فرخزاد برگرفته از کتاب نیرنگستان اثر صادق هدایت جوانی هم بهاری بود بگذشت شعر عقاب سروده دکتر پرویز ناتل خانلری که به صادق هدایت تقدیم کرده. این شعر خیلی طولانیه ولی لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید و بخونید.. دلم می سوزد از باغی که می سوزد نه دیداری ...نه بیداری نه دستی از سر یاری مرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری پر کن پیاله را "فریدون مشیری" به تماشا سوگند... وبه آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است... * * * امروز بیستم آبانماه است و من بیست و سه ساله می شوم. از خودم چه بگويم؟ بگذاريد زمان قضاوت کند. در گردونهي سوگهاي طنزآميز زندگي، رسيدهام تا اينجا، به انتظار شوخي هايي که در راه هستند، با بود و نبود انسان. متحد نيستيم. اگر حرمتگذار يکديگر باشيم، ميتوانيم جهاني شويم. "غزاله علیزاده" جـهـان فـانـی و بـاقـی ، فـــــــــــدای شـاهـد و ســاقــی کـــه سـلـطــــانـیّ عـالـَـم را طـُـفـیـْـل عـشـق میبـیـنـم تنها صداست که می ماند....
باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست
سوگند می برم به مرام پرندگان
در شهر ما سزای پریدن ...تفنگ نیست
با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
"وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست"
در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست
از بردگی،مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست
دارد بهار می گذرد با شتاب عمر
فکری کنید, فر صت پلکی درنگ, نیست
وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست
تنها یک نفر به قله تاریخ می رسد
هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست
"محمد سلمانی"
اتاق را به تو تسليم ميكنم
چرا كه ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيههاي تازة تطهيرند
و در شهادت يك شمع
راز منوري است كه آنرا
آن آخرين و آن كشيدهترين شعله خوب ميداند.
ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانههاي باغهاي تخيل
به داسهاي واژگون شدهي بيكار
و دانههاي زنداني
نگاهكن كه چه برفي ميبارد . . .
شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
كه زير بارش يكريز برف مدفون شد
و سال ديگر، وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه ميشود
و در تنش فوران ميكنند
فوارههاي سبز ساقههاي سبكبار
شكوفه خواهد داد اي يار، اي يگانهترين يار
به ما یک اعتباری بود بگذشت
میان ما و تو یک الفتی بود
که آن هم نو بهاری بود بگذشت...
ديد كش دور به انجام رسيد آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد ره سوي كشور ديگر گيرد
ادامه مطلب
که این آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها ــ که در پی هم می شود تهی ــ
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد!
من با سمند سر کش جادویی شراب
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها ...
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل :که آب ... آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را ...
نمی خوام حرفای تکراری بگم اما هیچ تغییری در خودم احساس نمی کنم کار تازه ای هم انجام نمی دم..
طبق سالهای گذشته شب شعر دارم. رمان می خونم. موسیقی می شنوم. فیلم می بینم. دانشگاه میرم و درس نمی خونم...
اما خبر تولدم تنها خبر بدی نبود که امروز شنیدم! بلکه وفات پدر یکی از نزدیکترین دوستام واقعا ناراحتم کرد.
دوست خوبم ( توماس نجاتی) برای درگذشت پدر ادیب و شاعرت از صمیم قلب متاسفم...
بنفشه برگ بيدم كي ميايي
تو گفتي گل در آيد من ميايم
واي گل عالم تموم شد كي ميايي...
وای گل مریم...
استاد محمد نوری هم آسمانی شد...
| Design By : Night Skin |



